آن سوی دل
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
باده بیا منت دهم پاک شـــــده ز خوار و خس...! زعشق آن شه خوبان به حال خویش می بالم گهی شاد و گهی غمگین به یاد دلبر دیرین میان آب و هم آتش ز عشقش مست و خوشحالم بیا ای نازنین یارم فروغ هر شب تارم بیا با شمع رخسارت بسوزان این پر و بالم خدا را در تو میبینم توئی هم دین و آئینم میان صد هزاران گل دگر غیری نمی چینم گهی در خلوت خویشم گهی هم باده مینوشم میان گاه و بی گاهم گهی سرمست و مدهوشم گهی با یار پیوندم گهی خندان و خرسندم میان گاه و بی گاهم گهی هم اشک مینوشم گهی در حسرت دیدار گهی در آرزوی یار میان گاه و بی گاهم گهی با غم هم آغوشم خدایا گاه من بستان بیا گهگاه من بستان که در گاه و به بی گاهم فقط وصل تو را کوشم شیدا شبونه ها تموم شدن سپیده ای سر نرسید تو جنگل دل ماها عشقی نمونده آدما سوار اسب خاطره میریم تا عمق قصه ها قصه گرگ و بره بود توی کتاب خواهرم حالا تو این شهر شلوغ با گرگا من هم سفرم اشک و هراس و دلهره شده خوراک آدما چاقو و هفت تیر میکشن، به جون تو میزنما!!! حالا باید چیکار کنیم؟ چاره درد ما چیه؟ اون که میتونه حل کنه مشکل ماها رو کیه؟ خود منم خود توئی خود همه بازیگرا باید که ما عوض کنیم نقشمون و از این نما صداقت و پیشه کنیم به همدیگه پشت نکنیم دستامونو تو زندگی برای هم مشت نکنیم میخوام که حرفی نزنم برم یه کاری بکنم از این حصار بی هدف فکر فراری بکنم... شیدا برگه های زخمی و قلمی که به خواب زمستانی رفته ترانه ،نه، شعر ،نه، شعور ،نه، نه نه نه و فقط زمزمه شعارهایی از دهه پنجاه سهراب، نه ،شاملو، نه ،فروغ ،نه، نه نه نه و فقط پاره روزنامه ای از دهه شصت قهوه تلخ، شکر ،نه، شکلات ،نه، کیک ،نه، نه نه نه و فقط توت خشکیده ای از دهه هفتاد ماربرو فیلتر پلاس، فندک ،نه، کبریت ،نه، آتش سیگار ،نه، نه نه نه و فقط ته مانده های آتش دل سوخته ام از دهه هشتاد نیازی به لباس گرم ندارم! شومینه چرا؟! بیائید پیشم ، گرم خواهید شد! بیائید و سوختنم را ببینید... ما همه در آتشیم ظرف آبی نیست! ما همه در وحشتیم جای خوابی نیست! ما همه در حسرتیم و سرابی نیست! سالها پیش صبح شده و ما هنوز خوابیم... شیدا یار من آمد شبانه ! با ردائی دلبرانه ! با نگاهی عشقانه ! گشته ام مست نگاهش وآن دو چشم همچو ماهش آمده باز از سر شب بر لبم بنهاده آن لب با نگاهی عاشقانه با حضوری جاودانه شمع رخسارش فروزان بالهایم خشک و لرزان در شبی اینگونه خاموش یاد عشقم شد فراموش بالهایم را گشودم خلوتش را هم ربودم دست در دست لطیفش تا ابد من زنده بود کاش من عاشق نبودم یا که در دم مرده بودم یا در این خواب دل انگیز لحظه ای بیدار بودم... شیدا مسافر عزیزی داشتم که پس از ۵ سال دوری از وطن دیشب رسید و من رفتم به دیدارش وقتی در فرودگاه چشمم به چشمان پاک و معصوم و مهربانش افتاد اشکم جاری شد. خیلی خوشحالم که آمد خیلی خیلی خوشحالم... وقتی رفت در بدرقه اش دلگفته زیر را سرودم! بهش گفتم منو تنها میذاری؟ بهم داد عکسی از روز بهاری بهش گفتم شباش دلتنگی داره بهم داد تاری از موهاش، چه تاری! می داد هدیه به دوستاش یادگاری به من گفت سر راهم موندگاری؟ میبوسید همه را وقتی که می رفت نگاهش داد می زد سهمی نداری
میگم وقتی که دل دادم به دستات
اونو گرفتی بردی یادگاری حالا میخوام بپرسم آدم خوب میخوای جا بزنی شدی فراری؟! شیدا ۱۳۸۳ میگفت: به حساب خیال بافی ام نگذار! اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها! و فقط می خواستم که بدانی! می شود حتی دل خوش کرد! به چراغهای کوچک یک هواپیما !!! به او گفتم: سلام مرا به ستاره ات برسان به او بگو! من هیچ ستاره ای ندارم! و دل خوشم به انبوه ستارگانی که! در شب تاریک از چشمانم جاریست. و به انتظار ستاره زندگیم! نسیم عشق را در سحرگاه خلوتم چشم به راهم!!! شیدا من کیم در این سرای بی کسی در عبور از این همه دلواپسی سالها ماندم که روزی پرکشم آمد و بال و پرم سوزاند و رفت من کیم یک ساده دل پای دل مانده به گل!!! حسرتم لبریز اشک، خستگی هایم زیاد!!! سوختن تقدیر من سوختن تقدیر من... شیدا نزن دستت رو تو برکه آخه آینه چشمات بگو نسیم نیاد اینجا که چشمام محو پلکات چقدر خشبو میای پیشم درست مثل یه باغ گل نه بوی رازقی میدی نه شب بو،عطر صدها گل! می خوام رقصیدنت را تو زلال برکه بندازی ببینم شیطنت هاتو،میشی با من تو هم بازی؟! چه مهتابی شده امشب تو این کویر تنهائی می دونی آب این برکه با تو میشه تماشائی؟! میون این کویر خشک، فقط عشق که می سازه با اشکم برکه رو ساختم ولی دل فکر پرواز بهش گفتم پرم ریخته بزار بانو بیاد میریم یه لبخندی زد و گفتش اگه بیاد چرا میریم؟! کشیدم آهی و گفتم ، که برکه اشک تنهائیست اگه بیاد دیگه اشکی،نمی یاد برکه ای هم نیست! نزن دستت رو تو برکه آخه آینه چشمات بگو نسیم نیاد اینجا که چشمام محو پلکات شیدا خلوت و دغدغه نان خواهش کودک سرمست اشکهای من وایشان گنهش چیست خدایا زادهء قرن هیاهو زاده قرن تمنا زاده نسل من و او ما چه کردیم ؟! ندانیم!!! ما چه دیدیم؟! ندانیم!!! ما همه لعبتکانیم! اگر اینجای بمانیم!!! طفل ما زاده اندوه غم فرداش چنان کوه!!! نه به دین راه برد او نه به این جشن پر اندوه!!! نبود راه نجاتی. و نه دیگر برکاتی تو بیا راه تو بنما! تو که شیرین حرکاتی...! بنشینید به امید علف هرز بچینید که مگر ز عالم بالا روزن و نور ببینید نور حق بر همه مشهود اول و آخرم او بود چشمها را بگشائید و مگوئید که او بود. چشمه نور الهی هست بر منظر هستی. منتظر از چه نشستی، چشم در راه که هستی؟ خیز با همت بالا،نه ز فردای که حالا دست در دست هم اندیش پرچم صلح به بالا پرچم صلح به بالا علی میرشمس(شیدا)
| Design By : Night Skin |


