آن سوی دل
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
شاخه های سبز بید ماهی و تنگ بلور حسرت و اشک و عبور هفت سینی بی جواب حرفهائی نا حساب ساعت شماته دار لحظه های انتظار سبزه و سیر و سماغ یک هم آغوشی داغ سنجد و سرکه و سیب عشوه ای بس دل فریب سکه ای در جیب نیست! این حقارت بهر چیست؟ هفت سینم گشته شش روح خسته، کشمکش! من کیم یک ناگزیر؟ در خم زلفی اسیر! کاش من هم نو شوم یا که اصلا تو شوم تا که از نور حضورت هاله یا، پرتو شوم!!! شیدا ستاره کوچک دوست میگفت: به حساب خیال بافی ام نگذار! اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها! و فقط می خواستم که بدانی! می شود حتی دل خوش کرد! به چراغهای کوچک یک هواپیما !!! به او گفتم: سلام مرا به ستاره ات برسان به او بگو! من هیچ ستاره ای ندارم! و دل خوشم به انبوه ستارگانی که! در شب تاریک از چشمانم جاریست. و به انتظار ستاره زندگیم! شمیم عشق را در سحرگاه خلوتم چشم به راهم!!! شیدا مینویسم از عشق مینویسم مینویسم از عشق! تا قلم راه به غم نامه این دل دارد تا که عشق از سر عادت با طلوع خورشید از لب پنجره دل به افق می نگرد! با نوشتن آری خالی از فریادم! غم این عشق جگر سوز رود از یادم! فصل نو می آید! فصل شادابی و احساس طراوت! آری، بوی یک روز پر از خلوت تو بوی یک تجربه تکراری!!! حس آ غوش!!! سراسر مستی!!! غالبش تکراریست! حس آغوش تو نو بعد چندی که دلم حسرت این حس را داشت لذتش را آری بارها حس کردم در اطاق سردم با دل پر دردم رفته در خواب عمیقی و حضورت یک دم! خواب از من بربود! گرچه عاشق باید، خواب را بیند خواب! من بوقت گریه! مست از اشک جنون! میروم در خوابی که مگر یک لحظه اندر آن حسرت گاه خواب آغوش تو را گرم به تن بفشارم و تو با آن لب مست! بوسه ای را به لبم هدیه دهی! و من از شوق وصال! باز آشفته از آن خواب بر آرم تن سرد! بروم تا ته بغض برسم تا لب اشک تا نوک برج جنون و به دنبال حضورت گردم شیدا پاک کن را بر میدارم و...ردیف غزلهایم را پاک میکنم من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو ----------- من و دریا غزلی ناب غزلی مثل تو نایاب چه قیافه بی تفاوتی دارند -قافیه ها- می خیالم: ما که قرنهاست قافیه را باخته ایم و...پاکشان میکنم من و دریا غزلی ناب غزلی مثل تو نایاب ---------- من و دریا غزلی غزلی مثل تو . من خیالاتی ام به شتاب انسان امروز به کاسه آب "دیوژن" به بی وزنی -می اندیشم و... پاک کن را باز برمیدارم من دریا غزل تو. -دیوژن یا دیوجانس=فیلسوف یونانی-همو که در روز چراغ بر میداشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت. دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست مولانا گفته اند که با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسه ای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست می نوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهوده ای را حمل می کردم! و اکنون بنده با اجازه جناب استاد بهمنی! باز هم پاک کن را برمیدارم و...! تو. !!! عابر پس كوچه هاي دلتنگيم. اشك را ترجمه اي دارم! درد را ترجمه اي دارم! شكست را ترجمه اي دارم! مرگ را ترجمه اي دارم! سكوت را ترجمه اي دارم! و عشق را تجربه اي...! آري تجربه ام از ترجمه هايم دردناك تر است...!!! شيدا جام غم پر از شراب حرف دل دو صد کتاب خلوتم پر از عذاب چرا دل آروم نمیشه؟ نمی خشکه غم ز ریشه!؟ چرا این درخت باور از افق نمیره اون ور؟ میخوام از غم بنویسم با دوات و چشم خیسم از غم روز جدائی روزی که شدم هوائی... شیدا
| Design By : Night Skin |


