تبليغاتX
آن سوی دل




















آن سوی دل

هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید

تو بیا تا آبـــــــــــی این آســـــــــمان
پر بگیریم ســـــــــوی او تا بیکـــــران
تو بیا تا غــــــــصه را پرپر کنیـــــــــم
تا قیامت عشــــــــق را باور کنیـــــم

تو بیا با آرزوهــــــــــــای محـــــــــال
تا دهم من هر چه خواهی بی مجال

در سکوت شب همــــــــــی زندانیم
اشک هر شب می کند مهمانـــی ام
اشــــــــــک را کردم مرکب بی دوات
تا بریزم روی مــــــوی و دست و پات
عشق را دیدم کلامـــــــــی دلنشین
باز گویم شعری از وصــــــفش چنین

اینک اینجا پای شـــــــــعرم مانده ام
در شــــــــــروع وصف آن درمانده ام

عشق آمد تا بگوید عاشـــــــــــــقان
جملگی مستان و ای دریــــــــا دلان
من همان اکسیر جـــــــــان بخش تنم
که به دلهای شما غــــــــم می زنم
غم نه ماتم، نـــــــه عزا و درد و رنـج
غم همان جادوی عشق و راه گنـــج

گنج مقصود و کلـــــــــید راه دوست
که نهادن پای در این ره نکــــــوست

پای قلبم را به عشــــــــقت وا مکن
نازنین دیگر مرا رســــــــــــــوا مکن

پیش از اینها عاشقی کردم بســــی
گشته ام شیدا ز درد بــــــی کسی
خسته و رنجور بی پــــــــــــروا منم
آنکه بر صحرا گذارد ســـــــــــر منم

میروم تا بیستون من کــــــــو به کو
تا شوم سرگشته ی تــــو مو به مو
تاشوم لایق تراشـــــــــــــم روی تو
بر تن سنگی و گردم ســــــــوی تو
وانگه از عشق تو من غوغا کنــــــم
بار دیگر عشق را رســــــــــــوا کنم
مینویسم از برایت مثنــــــــــــــــوی
در مضامین دگر تا بشنــــــــــــــوی --

 

                                   شیدا

جاري شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:41 به قلم علی میرشمس(شیدا)| |

در تب عشقم کنون با جام تو
ميبرم شب تا سحر گه نام تو


گشته ام اينک خراب و خام تو
تا ابد پاى دلم در دام تو


اين دل شوريده شيداى مست
ميزند در بند عشقت پا و دست


صف بر صف مجرمان بند عشق
پاى بر زنجير و هم پا بند عشق


بند عشقت بند حبس تا ابد
بنده ی عشقت شدم من تا ابد


خواهشى دارم ز پائيز و بهار
فصل عشق و فصل ناز و فصل يار


با من عاشق ترين شب نشين
با من بى من ترين دل حزين


نرم تر آهسته تر نجوا کنيد
يا مرا بى پرده تر رسوا کنيد


در بهار عشق بودم سالها
ميزدم بر بام عشقت بالها


مينوشتم نامه ها در مثنوى
تا دلم را نيک و موزون بشنوي


بشنوى اشک جنونم را به گوش
قطره اى از آن تورا مى برد هوش


خوردم از آن اشک من خود جرعه اى
بیش از اینها از دلم دل برده اى


در پس نوشى ز اشک و آه دل
رفته ام در خواب با مهرى به دل


صحبت از مهر و خزان آمد میان
باز هم هشیارى آمد در میان


در خزان هم عاشقى کردم بسى
خواب بى هوشى برفتم من سه سى


تا که آمد یک خزان دلپذیر
باز هم عاشق ترینم نا گزیر


در خزان از شعر و شاعر گفته اند
از صداى پاى عابر گفته اند


از غم عشق و ملامت گفته اند
از تب تند و ندامت گفته اند


گفته اند از عاشقان بى رقیب
گفته اند از بى دلان بى شکیب


از غم روز جدائى گفته اند
از شب و عشق خدائى گفته اند


گفته اند از این و آن و آن و این
گفته اند از لا مکان و از زمین


لیک از ساز و طرب کم گفته اند
از درازیهاى شب کم گفته اند...


از شب مهتابى و يک برکه نور
از وضوح روى مه در آب شور


از سکوت شاپرکهاى خيال
از حضور آرزوهاى محال


از رسيدن تا به فردا هاى دور
از گزر کردن ز راهى سخت و دور


از خلوص و پاکى خواب گياه
از تب تند و عرق بعد از گناه


گفتنيها بيش از اينها بى بديل
بيش از اينها گفتن من بى دليل


مثنوى شد نا تمام اما تمام
چون که برديم آن میان از عشق نام

 

                                                شیدا ۱۳۸۷

جاري شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:6 به قلم علی میرشمس(شیدا)| |

ما همانیم که بودیم ما همانیم که باید باشیم!!!

یک روز مرد میخواندت و روزی نا مرد!!!

یک روز بزرگ میخواندت و یک روزکوچک

یک روز قوی میخواندت و یک روز خوار و ذلیل

نمیدانم کیم من؟ اینم؟ یا آنم؟

هر که هستم باشم هرچه هستم باشم!

                   آری

هر که هستم باشم هرچه هستم باشم!

اما شاید حق با اوست

              هرگز اینگونه وفاداری نکردم

                        هرگز اینگونه عشق نورزیدم

      هرگز اینگونه بی وفایی ندیدم

                      هرگز اینگونه تحقیر نشدم.... 

 

                                                    شیدا

جاري شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:6 به قلم علی میرشمس(شیدا)| |


Design By : Night Skin