صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
امروز یعنی ۲۸ خرداد ماه ۱۳۸۹ شمسی سالروز میلادم بود روز میلادی که به نوعی با تمام روزهای مانندش در سالهای گذشته متفاوت بود! صبح از خواب بیدار شدم و پس از آماده شدن برای آغاز یک روز و یک استحمام و اصلاح صورت دلنشین لباسهائی که تازه خریده و برای تولدم به خودم هدیه داده بودم را پوشیدم و به سمت منزل دوستم حرکت کردم یک دوست خوب و دوست داشتنی که قرار بود وسیله نقلیه او را بگیرم و به فولاد شهر بروم برای دیدن یک مراسم کنسرت آموزشی که دوست عزیز دیگری شاگردانش را آماده کرده بود تا برای خانواده شان اجرای برنامه کنند. در راه دو نفر از همکاران عزیزم در محل کار قبلی را سوار کرده و به سمت مقصد حرکت کردیم تا اینجا تعداد زیادی پیامک که از شب قبل و همان لحظات از دوستانم برای تبریک روز میلاد به دستم رسیده بود احساس خوبی را در من بوجود آورده بود و در آن بین حرکت زیبای تبلیغاتی بانک اقتصاد نوین نیز که پیام تبریکی بود فضا را برایم رسمی و عمومی تر کرد به مقصد رسیدیم و تا شروع برنامه مدت زیادی باقی نبود بنده در پشت صحنه و در کنار دوستان و همکارانم به اجرای برنامه کمک میکردم و دوستان هم در همان جا گاهی با خواندن ترانه تولد انرژی مثبت را از بنده دریغ نمیکردند. برنامه که از قسمتهای مختلف و متنوعی تشکیل شده بود شروع شد و ما هم در کنار دوستان و از همان پشت صحنه نظاره گر هنر نمائی هنر جویان عزیز از سن ۸ سال تا ۶۸ سال بودیم. خانواده عزیز سعیدی که از دوستان عزیزم هستند هم با تماس تلفنی ابراز محبت نموده و بنده را شرمنده خود نمودند. به هر حال برنامه با کیفیتی خوب اجرا شد و در پایان یک سبد گل زیبا از طرف هنر جویان تقدیم به استاد گردید که استاد عزیز یعنی همان دوست مهربانم این سبد گل را نیز برای روز میلادم به بنده هدیه داد. با همه همکاران و دوستان جمعی یازده نفره را تشکیل دادیم و به دعوت بنده به صرف ناهار در یک رستوران سنتی دور هم جمع شدیم و لحظات خوشی برایم رقم خورد که امیدوارم دوستان عزیزم هم در آنجا لحظات خوشی را سپری کرده باشند.به هر حال پس از گرفتن چند عکس دسته جمعی به بیرون از رستوران آمده و همدیگر را به خدا سپردیم پیش از سوار شدن به اتومبیل، عزیزی که برایش خیلی احترام قائلم و قسمت عمده حضورم در آن کنسرت به خاطر او بود هدیه ای را برای تولدم تدارک دیده بود که به بنده داد که پس از باز کردن هدیه انتخاب بجا و زیبای او بسیار خوشحالم کرد. راه بازگشت را پیش گرفتیم و همکاران عزیزم که محل کنسرت آورده بودم را درب منزل رساندم و به سوی خانه راهی شدم از اینجا به بعد آن شور و هیجانی که نمیتوان چندان در غالب کلمات وصف کرد را دیگر کم کم نداشتم چرا که باز هم داشتم به کلبه تنهائییم باز میگشتم جائی که حتی پدر و مادر هم نبودند و برای سپری کردن یک روز تعطیل به باغ رفته بودند. تنها و کمی خسته به منزل رسیدم و با شنیدن موزیک و خواندن کتاب فیزیک کوانتوم خود را سرگرم نمودم و در این بین پیامک های تشکر دوستان از برپائی جمع و صرف نهار را پاسخ میدادم تا اینکه با یک تماس تلفنی نزدیک به ۳ ساعت دیگر تنهائی را از یاد بردم...! پدر و مادر بازگشتند و لحظاتی را نیز در کنار آنها بودم و از حضورشان لذت میبردم و هرگز نگران این نبودم که چرا روز تولدم را به خاطر ندارند چرا که آنقدر محبتشان را به خویش دیده ام که جای انتظاری باقی نمانده. سپس به سراغ دوست عزیزم که صبح اتومبیل او را با موتور سیکلت کوچک و عزیزم عوض کرده بودم رفتم و امانت را به دست صاحبش رساندم.و آمدم تا امروزم را بنویسم!!! شاید که نه حتما میگوئید این همه نوشتی که چی؟! به ما چه مربوط که شما فلان کردی و بمان دیدی!!! اما زیبائی آن در این بود که وقتی پس از سالها خود را متعلق به شخص خاصی نمیدانستم موج محبت و تبریک به سویم روانه شد و در سالهای پیش چنین لحظات شیرینی را در چنین روزی خاص نداشتم و این را مدیون تنهائیم بودم البته باید خاطر نشان شوم در سال ۸۶ هم دوستان عزیزم در انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران بی خبر به منزل آمدند و شبی رویائی را برایم آفریدند...! اکنون تنها نیستم لحظات احساسیم را با دوستی عزیز تقسیم مینمایم و روزگارم به آرامی و شادی میگذرد و تنها دغدغه من پایداری سایه پدر و مادر بر سرم است... به هر حال ترجیح دادم دوستان عزیز و خوانندگان وبلاگ را در این روز زیبائی که داشتم سهیم کنم چرا که آیه نازل نشده اینجا فقط شعر و ترانه بنویسم. نه؟ از همه دوستان مهربانم که در این فضای مجازی و در سایت فیس بوک میلادم را تبریک گفتند صمیمانه تشکر میکنم و امیدوارم همواره شادی و ارامش، روزی مدامشان باشد شاد زی مهر افزون دوستدار همه شما علی میرشمس ما چهره ز غم نمی خراشيم. ما خوبی او به خلق گوييم. تا هر دو دروغ گفته باشيم ... نمیخواهم زیاد وقت دوستان عزیزم را بگیرم فقط همینقدر باید یاد آور باشم که به قول معروف " شنونده باید عاقل باشه"!!! ازجهتی خیلی خوشحالم که برای برخی از عزیزان اونقدر جذاب بوده و هستم که وقت گرانبهای خویش را صرف ساخت داستانهایی منوط به زندگی شخصی بنده میکنند. امیدوارم سود حاصل از این کار برایشان سرشارو دلنشین باشد...! و باز از این خوشحالترم که به مرحله ای در زندگی رسیدم که صبر و سکوت را بهترین راه برخورد با چنین افراد کوتاه نظری میدانم چرا که بر این باورم کسی که با حقیقت پیش برود دیر یا زود راهش را خواهند شناخت و کسی نمیتواند با یاوه گویی بر سر راهش سنگ افکندکه اگر جز این اندیشه کنم خداوند را قادر و ناظر برخویش ندانسته ام...! و باز از این خوشحالترم که کسانی در پس پرده در مورد بنده و زندگیم به داستان پردازی مشغولند که داستان سراییشان کم و بیش برای خلق آشکار است و بنده اولین کسی نیستم که سوژه داستانهایشان شده ام...! در پایان آمادگی خود را برای پاسخگویی به سوالات دوستان عزیزم اعلام مینمایم... شاد زی مهر افزون دوستدارتان علی میرشمس موزیکی که باید تقدیم کنم به کسی که میگفت هنوز هم هست!!! اینـــــــــــــــــــــــــه گوئی نمیتوان تعادلی بر قرار کرد هرگز نمیتوان درد دل را با کسی گفت!!! زندگی را برایم کوره راهی کرده اند مه آلود! گوئی هیچ کس نمیداند چه خواهد شد! چرا نمیتوانیم صادق باشیم؟ چرا صداقت مهمترین دلیل شکست شده است؟! هر شب تا سپیده دم بیداری را علت چیست؟ چرا ارزش انسانها به اینگونه پائین آمده؟ چرا دیگر تن فروشی را جرم نمیدانند؟ ما انسانیم؟! انسانیت این است؟! چرا واقعیت زندگی را در نمیابیم؟! چرا به دنبال هدف از خلقت خویش نمیگردیم؟ کمک! کمک! چیزی از وجودم باقی نمانده!!! امروز بیشرمانه ترین پیشنهاد زندگی را دریافت نمودم!!! مگر میشود کسی را که همیشه دوست داشته ای و هنوز دوست داری پاس بدهی؟ مگر انسانها توپ هستند؟ پست ترین مردمانی که میتوان دید را دیدم حرف دلشان را شنیدم تقصیری ندارند گوئی روزگار مسموم شده اگر تا کنون بیمار نشده ایم قدرت دفاعی بدنمان بالا تر بوده، بعید نیست ما هم در معرض همین دونمایگیها باشیم!!! کمک! کمک! کمک! گزیده اشعار قیصر امین پور ترجمه مهدی افشار عنوان کتابی است دوزبانه و برگزیده اشعار شاعر گرانقدر واستاد عزیز قیصر امین پور روحش شاد سال گذشته و در تاریخ ۲۶ مهرماه این کتاب را به همراه یک عدد کارت پستال فانتزی هدیه گرفتم...! در لحظه هدیه دادن توجه من را به قطعه شعری در صفحه ۳۴ این کتاب جلب کرد! شعری که بخشی از آن را نیز با خط خود بر روی کارت پستال نوشته بود...! "به سر موی دوست دل بستم رفت عمر و هنوز پا بستم کم ما گیر و عذر ما بپذیر بیش از این بر نیامد از دستم تو به فکر منی همیشه و من تا به تو فکر میکنم هستم" به نظر شما اون هنوز هم هست؟!!! پی نوشت:آهنگ جدید وبلاگ را تقدیم میکنم به او که هنوز هم هست!!! تقدیم به دوست و برادر عزیزم مهندس رضا رحیمی به خاطر هر آنچه در دل پاک و مهربانش است...
ميدانم که انتظار روز ميلادم را
در باغ آرزوهايت
به جشن نشسته ای!
پای آن سرو سر به فلک
که گوئی سرو ناز را به نظاره نشسته است
من در بيستون به تخت نشسته ام
و فرهاد وار گامهای رفتنت را ميتراشم
از همان روز که شعرش را سرودی!
بر پهنای ديواره اين کوه
جائی برای بازگشت تو نيست...!
بمان!
همان جا بمان تا باغ آرزوها!
ميوه خوشبختيت را
به ثمر بنشيند
روز ميلادم جشن نميخواهد
آن خود مبارک است
روز ميلادم تنها يادگار بودن من است
رفتنم تدريجي است
ثبت نخواهد شد...!
شيدا
رودی خروشان و لبریز از شادی
تو فکر یک رودم ،میون یک جنگل
آبی تر از عشق و رویای رویائی
تو فکر یک رودم ،یک رود بی گرداب
تا انتهای دور تا اوج زیبائی
تو فکر یک رودم ،در شهر شیدائی
باور کنم هستی ،وقتی که با مائی
جاری بشیم با هم تا انتهای رود
تا عمق دریاها ،بی فکر فردائی
تو فکر یک رودم،وقتی تو اینجائی
با من بمان ای دوست،هر لحظه هر جائی
شیدا
| Design By : Night Skin |


