آن سوی دل
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
سال نو گشت وسرآغاز سرودی دگر است هرکجا میگذری نغمه رودی دگر است بر لب سال کهن بود اگر قصه غم سال نو در صدد گفت و شنودی دگر است رفت یکسال به سودای بتی شعبده باز سال نو در قدمش، میل سجودی دگر است ای که گوش دل تو، گفته تو می طلبد بشنو آه که این نغمه زعودی دگر است دل دیوانه من سال نوین خواهد بود همچو شهباز ، که در اوج و فرودی دگر است چه کند این دل من با رخ چون آینه ات؟ که دمادم به تقاضای نمودی دگر است شب عید است نگارا، به تماشا بنشین آتش عشق ترا، آه که دودی دگر است جامه سال کهن ، بود گر از تار بلا جامه سال نو از تاری وپودی دگر است گر چه در سال کهن یکسره گفتم از تو بر لبم بهر تو امسال درودی دگر است می سرایم ز پریشانی عطر صد باغ تا سر کاکل تو، غالیه سودی دگر است آه باز آی که در خاک هلاکم بکشی تا بگویم که مرا نفعی و سودی دگر است تا زند زخمه نکیسا همه بر چنگ امید هر طرف می گذرم بانگ و سرودی دگر است سروده دوست عزیزم سرکار خانم قهرمان پیشاپیش سال نو را به همه دوستان عزیزم تبریک میگویم و برای همه شما آرزوی سالی سرشار از شادی و آرامش دارم باده بیا منت دهم پاک شـــــده ز خوار و خس...! زعشق آن شه خوبان به حال خویش می بالم گهی شاد و گهی غمگین به یاد دلبر دیرین میان آب و هم آتش ز عشقش مست و خوشحالم بیا ای نازنین یارم فروغ هر شب تارم بیا با شمع رخسارت بسوزان این پر و بالم خدا را در تو میبینم توئی هم دین و آئینم میان صد هزاران گل دگر غیری نمی چینم گهی در خلوت خویشم گهی هم باده مینوشم میان گاه و بی گاهم گهی سرمست و مدهوشم گهی با یار پیوندم گهی خندان و خرسندم میان گاه و بی گاهم گهی هم اشک مینوشم گهی در حسرت دیدار گهی در آرزوی یار میان گاه و بی گاهم گهی با غم هم آغوشم خدایا گاه من بستان بیا گهگاه من بستان که در گاه و به بی گاهم فقط وصل تو را کوشم شیدا برگه های زخمی و قلمی که به خواب زمستانی رفته ترانه ،نه، شعر ،نه، شعور ،نه، نه نه نه و فقط زمزمه شعارهایی از دهه پنجاه سهراب، نه ،شاملو، نه ،فروغ ،نه، نه نه نه و فقط پاره روزنامه ای از دهه شصت قهوه تلخ، شکر ،نه، شکلات ،نه، کیک ،نه، نه نه نه و فقط توت خشکیده ای از دهه هفتاد ماربرو فیلتر پلاس، فندک ،نه، کبریت ،نه، آتش سیگار ،نه، نه نه نه و فقط ته مانده های آتش دل سوخته ام از دهه هشتاد نیازی به لباس گرم ندارم! شومینه چرا؟! بیائید پیشم ، گرم خواهید شد! بیائید و سوختنم را ببینید... ما همه در آتشیم ظرف آبی نیست! ما همه در وحشتیم جای خوابی نیست! ما همه در حسرتیم و سرابی نیست! سالها پیش صبح شده و ما هنوز خوابیم... شیدا یار من آمد شبانه ! با ردائی دلبرانه ! با نگاهی عشقانه ! گشته ام مست نگاهش وآن دو چشم همچو ماهش آمده باز از سر شب بر لبم بنهاده آن لب با نگاهی عاشقانه با حضوری جاودانه شمع رخسارش فروزان بالهایم خشک و لرزان در شبی اینگونه خاموش یاد عشقم شد فراموش بالهایم را گشودم خلوتش را هم ربودم دست در دست لطیفش تا ابد من زنده بود کاش من عاشق نبودم یا که در دم مرده بودم یا در این خواب دل انگیز لحظه ای بیدار بودم... شیدا میگفت: به حساب خیال بافی ام نگذار! اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها! و فقط می خواستم که بدانی! می شود حتی دل خوش کرد! به چراغهای کوچک یک هواپیما !!! به او گفتم: سلام مرا به ستاره ات برسان به او بگو! من هیچ ستاره ای ندارم! و دل خوشم به انبوه ستارگانی که! در شب تاریک از چشمانم جاریست. و به انتظار ستاره زندگیم! نسیم عشق را در سحرگاه خلوتم چشم به راهم!!! شیدا من کیم در این سرای بی کسی در عبور از این همه دلواپسی سالها ماندم که روزی پرکشم آمد و بال و پرم سوزاند و رفت من کیم یک ساده دل پای دل مانده به گل!!! حسرتم لبریز اشک، خستگی هایم زیاد!!! سوختن تقدیر من سوختن تقدیر من... شیدا خلوت و دغدغه نان خواهش کودک سرمست اشکهای من وایشان گنهش چیست خدایا زادهء قرن هیاهو زاده قرن تمنا زاده نسل من و او ما چه کردیم ؟! ندانیم!!! ما چه دیدیم؟! ندانیم!!! ما همه لعبتکانیم! اگر اینجای بمانیم!!! طفل ما زاده اندوه غم فرداش چنان کوه!!! نه به دین راه برد او نه به این جشن پر اندوه!!! نبود راه نجاتی. و نه دیگر برکاتی تو بیا راه تو بنما! تو که شیرین حرکاتی...! بنشینید به امید علف هرز بچینید که مگر ز عالم بالا روزن و نور ببینید نور حق بر همه مشهود اول و آخرم او بود چشمها را بگشائید و مگوئید که او بود. چشمه نور الهی هست بر منظر هستی. منتظر از چه نشستی، چشم در راه که هستی؟ خیز با همت بالا،نه ز فردای که حالا دست در دست هم اندیش پرچم صلح به بالا پرچم صلح به بالا علی میرشمس(شیدا) پیانو، سکوت، اشک و دستانی که از حرکت ایستاده اند! کلاویه، انگشتان و چشمهائی که به تو مردمک دوخته اند! دمپر را می فشارم، از نت ها خواهش میکنم فریاد سر دهند باز دمپر را می فشارم از نت ها تمنا میکنم فریاد سر دهند "فا" به فالش میرسد "می" در میانه راه میماند و "دو" بر سر دو راهی "ر" رنگ می بازد "سل" سلانه سلانه می آید و "لا" لالی پیشه میکند "سی" تنها بازمانده اعجاز روزگار، تنهای تنها سیاست را دنبال میکند... چه شده؟! مجنون منم!!! لیلی اوست!!! اینها چه میگویند؟! دیگر نت ها هم مرا به فراموشی سپردند! آنهائی که همواره بر زیر دستانم، تنها با اشاره کلاویه، هم نوائی و همدردی سر می دادند تنها بازمانده برایم متد پایه مایکل آرون بود که اکنون، در دست باد است! همه نت ها باز خواهند گشت روزی! حتی اگر من نباشم!!! دلم برای "سی" آشفته است! او باز نخواهد گشت...! شیدا پیش از اینها می نوشتم بسیار! پیش از اینها او بود، پیش از اینها دل بود، پیش از اینها مرگ احساس را نمی فهمیدم! پیش از اینها از نگاهی من نمی رنجیدم! آه از این تنهائی آه از این خلوت یخ بسته شور آه از این روزنه های بی نور! همه جا تاریک است همه کس دشنه به دست شد محبت قصه و افسانه می دهد باغچه هم بوی نمور خانه! پس بهارانم کو؟! جمع یارانم کو؟! آینه، عکس مرا پیر مکن!!! این دل تنگ مرا بند تقدیر مکن، باده اینجا تنهاست، جام هم بی معناست. سالها میگذرد و نپرسید کسی دیگر که! خانه دوست کجاست؟! یا خود دوست کجاست؟! دوست را باید یافت، خانه اش هر جا هست، همه سر گردانند، هیچ کس نیست پی کاشانه!!! روزگاری گفتم، مینویسم از عشق تا قلم راه به غم نامه این دل دارد! می نوشتم آری مینوشتم بسیار قلمم را بشکست راه را بر دل بست!!! شیدا عشق را هر دم به کامش میفزودم ای دریغ در وفا و عشق گشتم شهره تا جائی که من سوختم جانا به پایش، تا که بودم ای دریغ هر زمان او میکشید آهی، دلم خون بود، خون! گر تو خواهی میروم، من گفته بودم! ای دریغ این که دل بستم به او کاری عبث بود و خطا گشتم از دامش رها و در سجودم ای دریغ ای بسا شیدائی و رسوائی و خون جگر افتراها زد به من این من نبودم ای دریغ کاش میشد یک نفر قاضی میان ما شود تا که میگفتم برایش من که بودم ای دریغ... شیدا هم اکنون با دلی خون پی نوشت: تجربه را تجربه کردن خطاست... ولی ای کاش، ای کاش، ای کاش! نمی افکندم این پاک و زلالین دل به پای این زبان نا فهم بد کردار... شیدا شیدا ۱۳۸۷ بیا با من بمون ای نازنینم میدونی عمریه بی هم نشینم بیا، تو آبی این آسمونها بریم بالا با هم تا کهکشونها بهار و شادی و عشقی خدائی نمیخوام پیش بیاد حرف از جدائی باید تنهام نزاری تا همیشه بمونی تا بدونم با تو میشه میشه با تو رسید به اوج خواستن میشه با تو گرفت آرامش تن خدا میدونه من عاشق ترینم دیگه چیزی ندارم من همینم داره میگیره با تو این ترانه یه رنگ و بوی نو، باز عاشقانه شیدا سکوت مبهم فنجان را در تاریکی سرد و نمور فضا که گوئی سالهاست به پا خواستن را انتظار میکشد میشنوی؟! من همچنان فنجان که نه چون قهوه ته نشین شده ام...! قهوه طعم تنهائی من است...!!! سکوتم را بشکن...! فضای خلوتم را بشکن...! فنجانم را بشکن...! دیگر دلم را نه...! وبشکن بشکنی به راه انداز که طعم تنهائی ندهد!!! سالهاست ، که گوئی قرنهاست...! شکستن برایم طعم تلخ و گوارای تنهائیست... عشق، امید، آرزو، غرور...شکست!!! اینجا چیزی دیگر به نام آرامش تقسیم نمیکنند! دیر رسیده ایم...! خاک روبه هایش را هم فروختند...! بیا فراموش کنیم که: بود! که هست! که خواهد بود! که نه!!! که باید بود! که باید باشد! این خود میتواند دلیل آرامش باشد... شیدا خیانت...! آشنا ترین واژه این عصر!!! بخوان شعرهایم را بخوان، بمان اشکهایم را بمان...! دیگر برای تو اشک نمیریزم، دیگر برای رسیدن به تو پیر نمیشوم...! اشکم برای آن زنی است! که! در غفلت یا آگاهی! مردی هرزه را میستاید!!! اشکم برای آن مردی است! که! از سحر تا شامگاهان به عشق، زن بد کاره اش کار میکند!!! اشکم برای فرزندانیست! که! از پستی پدر و مادر بی خبرند آری اشکم برای تونیست... دیشب، هرزه ای را دیدم! صحبت از وفای همسرش میکرد!!! این روزها...؟! آن روزها...؟! آری تا بوده همین بوده...! آیا همین گونه؟! خیانت! آشنا ترین واژه این عصر است و ما به مدرنیته فکر میکنیم...! و ما به شکافتن هسته اتم می اندیشیم...! خیانت حاصل چیست؟ برایم تفسیر کنید؟! دنیا رو به خشک سالیست! اشکهایم رو به پایان است! چه بریزم؟! آری به چشم! خون خواهم گریید! چرا که؟! خیانت! آشنا ترین واژه این عصر است... شیدا دفتر خاطرات برگه های زخمی و قلمی که به خواب زمستانی رفته ترانه ،نه، شعر ،نه، شعور ،نه، نه نه نه و فقط زمزمه شعارهایی از دهه پنجاه سهراب، نه ،شاملو، نه ،فروغ ،نه، نه نه نه و فقط پاره روزنامه ای از دهه شصت قهوه تلخ، شکر ،نه، شکلات ،نه، کیک ،نه، نه نه نه و فقط توت خشکیده ای از دهه هفتاد ماربرو فیلتر پلاس، فندک ،نه، کبریت ،نه، آتش سیگار ،نه، نه نه نه و فقط ته مانده های آتش دل سوخته ام از دهه هشتاد نیازی به لباس گرم ندارم! شومینه چرا؟! بیائید پیشم ، گرم خواهید شد! بیائید و سوختنم را ببینید... ما همه در آتشیم ظرف آبی نیست! ما همه در وحشتیم جای خوابی نیست! ما همه در حسرتیم و سرابی نیست! سالها پیش صبح شده و ما هنوز خوابیم... شیدا زندگی همش سراب جام غم پر از شراب حرف دل دو صد کتاب خلوتم پر از عذاب چرا دل آروم نمیشه نمی خشکه غم ز ریشه چرا این درخت باور از افق نمیره اون ور میخوام از غم بنویسم با دوات وچشم خیسم از غم روز جدائی روزی که شدم هوائی.... شیدا من کیم در این سرای بی کسی در عبور از این همه دلواپسی سالها ماندم که روزی پرکشم آمد و بال و پرم سوزاند و رفت من کیم یک ساده دل پای دل مانده به گل!!! جام دل لبریز اشک، خستگی هایم زیاد خستگی هایم زیاد خستگی هایم زیاد... شیدا هم اکنون با دلی خون باشد که تحمل کنم و بیش نسوزم!!! خیلی دلم گرفته!!!!!!!!!!!!!!!! تا هست از حرارت وجودش میسوزم و وقتی نیست از غم هجرانش! شیدا هم اکنون با دلی خون ما زاده عشقیم و هم آواز فسونیم ما را نبرد کس بجز از عشق به محبس ما،در بر یاریم و گرفتار جنونیم تاریخ نمایانگر فردا و کنون است از مرگ چه ترسیم که فرزند قرونیم سر حلقه رندان خرابات چه حاجت ما مست جنونیم و زمیخانه برونیم اینجا همه از مکر و حیل شعبده سازند بر ما نبود عیب که ما چندی و چونیم در شهر نگوئیدکه گوئی خبری نیست خون رنگ دگر گشته و ما غرقه به خونیم از کرده زشت و هدف پوچ و تباهی سر در بر خویشیم که گوئی حلزونیم شیدا ۱۳۸۷ یک رود تو فکر یک رودم ،رودی پر از ماهی رودی خروشان و لبریز از شادی تو فکر یک رودم ،میون یک جنگل آبی تر از عشق و رویای رویائی تو فکر یک رودم ،یک رود بی گرداب تا انتهای دور تا اوج زیبائی تو فکر یک رودم ،در شهر شیدائی باور کنم هستی ،وقتی که با مائی جاری بشیم با هم تا انتهای رود تا عمق دریاها ،بی فکر فردائی تو فکر یک رودم،وقتی تو اینجائی با من بمان ای دوست،هر لحظه هر جائی شیدا پیانو، سکوت، اشک و دستانی که از حرکت ایستاده اند کلاویه، انگشتان، و چشمهائی که به تو مردمک دوخته اند دمپر را می فشارم، و از نت ها خواهش میکنم فریاد سر دهند باز دمپر را می فشارم و از نت ها تمنا میکنم فریاد سر دهند "فا" به فالش میرسد "می" در میانه راه میماند و "دو" بر سر دو راهی "ر" رنگ می بازد "سل" سلانه سلانه می آید و "لا" لالی پیشه میکند "سی" تنها بازمانده اعجاز روزگار، تنهای تنها سیاست را دنبال میکند... چه شده؟! مجنون منم!!! لیلی اوست!!! اینها چه میگویند؟! دیگر نت ها هم مرا به فراموشی سپردند! آنهائی که همواره بر زیر دستانم، تنها با اشاره کلاویه، هم نوائی و همدردی سر می دادند تنها بازمانده برایم متد پایه مایکل آرون بود که اکنون، در دست باد است! همه نت ها باز خواهند گشت روزی! حتی اگر من نباشم!!! دلم برای "سی" آشفته است! او باز نخواهد گشت...! شیدا وقتی که تنها شدنم با اشک تطهیر میشود وقتی که پاکی عشق و احساسم بمانند رودی خروشان جاری میشود و وقتی که زلالی اشکم چشمه ساران را به شرم مینشاند! آنگاه خواهی دانست که عشقم این تنها امید زنده بودنم را از من خواهند گرفت! به جرم دوستی! به جرم عشق ورزی! به جرم دلدادگی! باید بروم! باید بمیرم! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مردم!!!!! نه من دختر بازی نکرده ام من عشق بازی کرده ام!!! و جرم من آن است که هنوز هم نمیدانستم در شهر ما دوست داشتن ممنوع است عشق ورزیدن حرام است و فقط زنده به گور شدن جایزه دارد آری اینجا فقط زنده به گور شدن جایزه دارد و دیگر هیچ!!! شیدا هم اکنون با دلی خون اندر اندیشه که حتی شاید اندکی صبر نگاهی به هجوم باران واندر آن تاریکی جامه ای سبز به جا مانده هنوز، از حضور یاران... ما همه خویشتن سبز خودیم ما همه طعمه و بازیچه شدیم! همه بازیچه شدیم... دلتنگیم از تنهائی نیست وقتی که دوستش داری!!! وقتی که دوستت دارد...! سکوت، این بهترین آوای عشق اکنون بهترین بهانه دلتنگیست سکوتم آوای عشق است! سکوتش بهانه دلتنگی! پیشترک گفته بودم ... که ای طبیعت آری ای طبیعت بشنو رود چشمان من از رود تو دل پاک تر است... رود من شد دریا به همان پاکی رود به همان پاکی اشک به همان رنگ که بود به همان رنگ که بود... شیدا هم اکنون مست و مجنون آیا میدانیدکه چرا در گلفروشیهای شهر نامی از شقایق برده نمیشود؟! زیرا! زیرا در آنجا گلها را با پول... و شقایق !!! وشقایق گل عشق!! گل عشق را نمیتوان خرید شقایق را!!! شقایق را فقط متوان در دشتهای عشق و در کنار جویهای محبت جستجو کرد!!! شیدا دیگر خیال پاک خودت را حزین مکن سبزینه های وحشی این دشت را ببین بر ما خیال خلوت و یاری دگر مکن! از دورهای دور صدائی شنیده ام کین گفتگوی عشق به پایان نمیرسد دیگر خیال پاک خودت را حزین مکن شیدا بهار ۱۳۸۸ که آغوش گرمی یافته ام! بهترین واژه ها در نظرم بیرنگ است، وقتی به او می اندیشم! واژه ای نیست که احساسم را نقاشی کند! سکوت را بی بهانه ترین صدای مهر شنیدم. آری سکوت میکنم! سکوت میکنم! تا بداند که به راستی دوستش دارم!!! به همان جاری رود چشمانم! دوستت دارم...!!! شیدا همین حالا شاخه های سبز بید ماهی و تنگ بلور حسرت و اشک و عبور هفت سینی بی جواب حرفهائی نا حساب ساعت شماته دار لحظه های انتظار سبزه و سیر و سماغ یک هم آغوشی داغ سنجد و سرکه و سیب عشوه ای بس دل فریب سکه ای در جیب نیست! این حقارت بهر چیست؟ هفت سینم گشته شش روح خسته، کشمکش! من کیم یک ناگزیر؟ در خم زلفی اسیر! کاش من هم نو شوم یا که اصلا تو شوم تا که از نور حضورت هاله یا، پرتو شوم!!! شیدا ستاره کوچک دوست میگفت: به حساب خیال بافی ام نگذار! اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها! و فقط می خواستم که بدانی! می شود حتی دل خوش کرد! به چراغهای کوچک یک هواپیما !!! به او گفتم: سلام مرا به ستاره ات برسان به او بگو! من هیچ ستاره ای ندارم! و دل خوشم به انبوه ستارگانی که! در شب تاریک از چشمانم جاریست. و به انتظار ستاره زندگیم! شمیم عشق را در سحرگاه خلوتم چشم به راهم!!! شیدا مینویسم از عشق مینویسم مینویسم از عشق! تا قلم راه به غم نامه این دل دارد تا که عشق از سر عادت با طلوع خورشید از لب پنجره دل به افق می نگرد! با نوشتن آری خالی از فریادم! غم این عشق جگر سوز رود از یادم! فصل نو می آید! فصل شادابی و احساس طراوت! آری، بوی یک روز پر از خلوت تو بوی یک تجربه تکراری!!! حس آ غوش!!! سراسر مستی!!! غالبش تکراریست! حس آغوش تو نو بعد چندی که دلم حسرت این حس را داشت لذتش را آری بارها حس کردم در اطاق سردم با دل پر دردم رفته در خواب عمیقی و حضورت یک دم! خواب از من بربود! گرچه عاشق باید، خواب را بیند خواب! من بوقت گریه! مست از اشک جنون! میروم در خوابی که مگر یک لحظه اندر آن حسرت گاه خواب آغوش تو را گرم به تن بفشارم و تو با آن لب مست! بوسه ای را به لبم هدیه دهی! و من از شوق وصال! باز آشفته از آن خواب بر آرم تن سرد! بروم تا ته بغض برسم تا لب اشک تا نوک برج جنون و به دنبال حضورت گردم شیدا پاک کن را بر میدارم و...ردیف غزلهایم را پاک میکنم من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو ----------- من و دریا غزلی ناب غزلی مثل تو نایاب چه قیافه بی تفاوتی دارند -قافیه ها- می خیالم: ما که قرنهاست قافیه را باخته ایم و...پاکشان میکنم من و دریا غزلی ناب غزلی مثل تو نایاب ---------- من و دریا غزلی غزلی مثل تو . من خیالاتی ام به شتاب انسان امروز به کاسه آب "دیوژن" به بی وزنی -می اندیشم و... پاک کن را باز برمیدارم من دریا غزل تو. -دیوژن یا دیوجانس=فیلسوف یونانی-همو که در روز چراغ بر میداشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت. دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانــــــــم آرزوست مولانا گفته اند که با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسه ای را برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که با کف دست می نوشید به دور افکند و گفت چه بار بیهوده ای را حمل می کردم! و اکنون بنده با اجازه جناب استاد بهمنی! باز هم پاک کن را برمیدارم و...! تو. !!! عابر پس كوچه هاي دلتنگيم. اشك را ترجمه اي دارم! درد را ترجمه اي دارم! شكست را ترجمه اي دارم! مرگ را ترجمه اي دارم! سكوت را ترجمه اي دارم! و عشق را تجربه اي...! آري تجربه ام از ترجمه هايم دردناك تر است...!!! شيدا خلوت و دغدغه نان خواهش کودک سرمست اشکهای من وایشان گنهش چیست خدایا زادهء قرن هیاهو زاده قرن تمنا زاده نسل من و او ما چه کردیم ؟! ندانیم!!! ما چه دیدیم؟! ندانیم!!! ما همه لعبتکانیم! اگر اینجای بمانیم!!! طفل ما زاده اندوه غم فرداش چنان کوه!!! نه به دین راه برد او نه به این جشن پر اندوه!!! نبود راه نجاتی. و نه دیگر برکاتی تو بیا راه تو بنما! تو که شیرین حرکاتی...! بنشینید به امید علف هرز بچینید که مگر ز عالم بالا روزن و نور ببینید نور حق بر همه مشهود اول و آخرم او بود چشمها را بگشائید و مگوئید که او بود. چشمه نور الهی هست بر منظر هستی. منتظر از چه نشستی، چشم در راه که هستی؟ خیز با همت بالا،نه ز فردای که حالا دست در دست هم اندیش پرچم صلح به بالا پرچم صلح به بالا علی میرشمس(شیدا) همین حالا "ياد دارم يك هواي سرد سرد مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد دوره گردم كهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم كاسه وظرف و سفالي مي خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست عاقبت ناله زدو بغضش شكست اول سال است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟ بوي نان تازه هوش از تن ربود !!!اتفاقا مادرم هم روزه بود!!! چهره اش ديدم كه لك برداشته دست خوش رنگش ترك برداشته سوختم ديدم كه بابا پير بود بد تر از اين خواهرم دلگير بود مشكل ما درد نان تنها نبود حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!! ناگهان آواز خوب دوره گرد پرده ي انديشه ام را پاره كرد دوره گردم كهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم كاسه وظرف و سفالي مي خرم خواهرم بيرون دويد بي روسري اي آقا سفره خالي مي خري...؟" یک خیال ساده و قلبی صبور میبرد ما را به پای محکمه قاضی و حکم و لگدها بر غرور مجرم اینجا نیست من خود شاکیم کیست دانائی که گوید من کیم؟! جرم من تنها عبوری بود و بس با خیالی ساده در راهی عبث این سراب دور را گشتم اسیر میشوم هر لحظه با عشق تو پیر من نمیدانم وکیلم کیست؟ کیست؟ عاشقی دیگر به عالم نیست! نیست! باده ای از جام رسوائی زدم تا دمی سر برکشم سوی عدم گشته ام اینک مقیم کوی دوست آن که هر جا هست در دستش سبوست باز هم جامی کنم از می تهی تا شوم یک دم ز یاد وی تهی حکم صادر شد روم بر پای دار باز هم ساقی برایم می بیار جرم من تنها عبوری بود و بس! با من تنها نسازد هیچ کس... بی وزن و قافیه دل گفته بافیه شیدا
ميبرم شب تا سحر گه نام تو
گشته ام اينک خراب و خام تو
تا ابد پاى دلم در دام تو
اين دل شوريده شيداى مست
ميزند در بند عشقت پا و دست
صف بر صف مجرمان بند عشق
پاى بر زنجير و هم پا بند عشق
بند عشقت بند حبس تا ابد
بنده ی عشقت شدم من تا ابد
خواهشى دارم ز پائيز و بهار
فصل عشق و فصل ناز و فصل يار
با من عاشق ترين شب نشين
با من بى من ترين دل حزين
نرم تر آهسته تر نجوا کنيد
يا مرا بى پرده تر رسوا کنيد
در بهار عشق بودم سالها
ميزدم بر بام عشقت بالها
مينوشتم نامه ها در مثنوى
تا دلم را نيک و موزون بشنوي
بشنوى اشک جنونم را به گوش
قطره اى از آن تورا مى برد هوش
خوردم از آن اشک من خود جرعه اى
بیش از اینها از دلم دل برده اى
در پس نوشى ز اشک و آه دل
رفته ام در خواب با مهرى به دل
صحبت از مهر و خزان آمد میان
باز هم هشیارى آمد در میان
در خزان هم عاشقى کردم بسى
خواب بى هوشى برفتم من سه سى
تا که آمد یک خزان دلپذیر
باز هم عاشق ترینم نا گزیر
در خزان از شعر و شاعر گفته اند
از صداى پاى عابر گفته اند
از غم عشق و ملامت گفته اند
از تب تند و ندامت گفته اند
گفته اند از عاشقان بى رقیب
گفته اند از بى دلان بى شکیب
از غم روز جدائى گفته اند
از شب و عشق خدائى گفته اند
گفته اند از این و آن و آن و این
گفته اند از لا مکان و از زمین
لیک از ساز و طرب کم گفته اند
از درازیهاى شب کم گفته اند...
از شب مهتابى و يک برکه نور
از وضوح روى مه در آب شور
از سکوت شاپرکهاى خيال
از حضور آرزوهاى محال
از رسيدن تا به فردا هاى دور
از گزر کردن ز راهى سخت و دور
از خلوص و پاکى خواب گياه
از تب تند و عرق بعد از گناه
گفتنيها بيش از اينها بى بديل
بيش از اينها گفتن من بى دليل
مثنوى شد نا تمام اما تمام
چون که برديم آن میان از عشق نام
![]()
| Design By : Night Skin |

