صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
در آستانه اشک با خویش در جدالم امید رفته از دست نبود دگر سری مست دستی ز بدو خلقت گویا بریده بالم این عادت است ما را بی بال پر کشیدن نسلی که سوخت در خود هر لحظه بر زوالم نسلی پر از معما، ای کاش،آه ،اما در حیرت از حکومت، این قوم بی ملالم بر لب رسید جانم محکوم بی امانم در باغ آرزوها گندیده ای ز کالم باید ز نو بسازیم این کاخ را به زودی با پیکری پر از خون من در پی مجالم اینها مگر که بودند؟!هستی ز ما ربودند!!! زین قوم پا برهنه دردا گرفته حالم ما خود سریم ز ایشان گر دست حلقه سازیم سر حلقه را نگیرم، من مست اعتدالم... شیدا
| Design By : Night Skin |


